وقتی انیشتین در دانشگاههای ایالات متحده سخنرانی می کرد، سوال تکراری بیشتر دانشجویان از او این بود :آیا به خدا اعتقاد داری....؟و او همیشه پاسخ می داد :- من به خدای اسپینوزا ایمان دارم...اسپینوزا می گفت :خدا می گوید :کاری که من می خواهم انجام دهی این است که از زندگی لذت ببری.من از تو می خواهم آواز بخوانی و لذت ببری.از همه چیزهایی که برای تو ساختهام.دیگر از رفتن به آن معابد تاریک و سرد که خود ساختهای دست بردار و نگو آنجا خانه خداست.خانه من در کوهها، جنگلها، رودخانهها، دریاچهها و سواحل است.من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم.از سرزنش خود در زندگی دست بردار.من هرگز به تو نمی گویم مشکلی داری یا گناهکاری.مرا بخاطر هر آنچه باور تو را برانگیختند سرزنش نکن.اگر نمی توانی مرا در طلوع آفتاب،در منظره ای،در نگاه دوستان یا در چشمان پسرتوَیا ذره ذره وجودت دریابی...در هیچ کتابی پیدا نخواهی کرد...!!!دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم؟به عقلت رجوع کن خواهی فهمید.دست از ترس من بردار.من تو را نه قضاوت می کنم،نه انتقادی.نه عصبانی می شوم و نه اذیت می شوم.من عشق خالص هستم.تقاضای بخشایش را متوقف کن،چیزی برای بخشش وجود ندارد...اگر تو را ساختهام, پر از احساسات،محدودیتها،لذتها،نیازها،ناسازگاریها ...و اراده آزاد و اندیشمند ساختهام...اگر به چیزی که در تو قرار دادهام پاسخ دهی چگونه می توانم تو را سرزنش کنم....؟؟؟چگونه می توانم تو را مجازات کنم که چرا این گونه هستی، اگر من آنم که تو را ساخته...؟؟؟فکر می کنی آیا می توانم مکانی برای سوزاندن همه فرزندانم که رفتار بدی داشتهاند ایجاد کنم...؟؟؟چه خدایی این کار را می کند...؟؟؟به همسالان خود احترام بگذار و آنچه
برچسب:
نویسنده: آریا احمدپور
تاريخ: دوشنبه
22 اسفند
1401 ساعت: 22:43